تبليغاتX
فقط برای دل تو

فقط برای دل تو

عاشقانه

تا کی ؟؟

نمیدونم تا کی میشه دووم آورد ولی ....

باید جنگید....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 19:15  توسط الیاس  | 

نذر

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی

که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت

دلتنگی ام را به باد بسپارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 15:17  توسط الیاس  | 

اینجا بآش

دلم برایت تنگ شده است..!

بار اول نیست ...

آخـــــــر هم نخواهد بود !!

آ...  اینجا بآش.. کمے نزدیکتر از خـُدا در کـنارم...

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 18:30  توسط الیاس  | 

خسته

خسته ام...

خسته از این دنیا...

ای زندگی

بیزار از توام .......

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 17:56  توسط الیاس  | 

بیزارم

آری ، تو راست می گویی !
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است !
اما سهراب تو قضاوت کن !
بر دل سنگ زمین جای من است ؟!؟!
من نمی دانم که این مردم چرا .... دانه های دلشان پیدا نیست !
صبر کن ای سهراب !
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه ی اهل زمین بیزارم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 17:13  توسط الیاس  | 

خدایا

خدایا تو کجایی که فرشته ها میگن من اگه توبه کنم میای پیشم

پر کن آغوشمو از عطر تنت من از این فاصله عاشق نمیشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:35  توسط الیاس  | 

گریه کن

گریه کن تو میتونی پیش اون نمیمونی

اون دیگه رفته بسه تمومش کن

گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته

تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن

چشم به راه نشین اینجا میمونی دیگه تنها

گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه

دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون

اون دیگه خوشه فکر نکن حالتو میدونه

تنها میمونی ، آخه اینو میدونی مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه

تـوی قـلـبـته هـمـیـشــه

یادش میوفتی دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگرده پیشت

راهی نداری تو باید طاقت بیاری

آخــه مـیـدونـی نـمـیـشــه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 18:54  توسط الیاس  | 

خدا

ملاصدرا می گوید :

 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 

اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

 

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،

 

و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 

و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

 

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

 

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

 

  پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

 

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.   

 

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.  

 

  طفل مي‌شود عقيمان را.

 

اميد مي‌شود نااميدان را.   

 

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

 

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.   

 

شمشير مي‌شود رزمندگان را. 

 

عصا مي‌شود پيران را.

 

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

 

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را..

 

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

 

به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

 

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

 

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

 

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،

 

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

 

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

 

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند،

 

چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

 

و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد،

 

و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

 

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"

 

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

 

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟

 

كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟

 

كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

 

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد و با عظمت عشق پر كنيد.

 

زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور...

 

بي اعتنا به حقيران ِ در روح..

 

كينه چون لاشخور و كركس است..

 

كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.

 

 بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.

 

براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:56  توسط الیاس  | 

نشتر عشق

يك شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش كرده بود

فارغ از جام الستش كرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلا شد لب پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم كرده اي

بر صليب عشق دارم كرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شكستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق ، دل خونم نكن

من كه مجنونم تو مجنونم نكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو...من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي

من كنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يكجا باختم

كردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يك يا ربت

غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا  كردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني

در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا كه خوارت كرده بود

درس عشقش بي قرارت كرده بود

مرد راهش باش تا شاهت كنم

صد چو ليلا كشته در راهت كنم

 

مرتضي عبدالهي

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:4  توسط الیاس  | 

رفته زدل

ای رفته زدل رفته ز بر رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانكه بجز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته زدل راست بگو بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز بسویم
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

 

ارسال شده توسط مانی عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 10:16  توسط الیاس  |