تا کی ؟؟
نمیدونم تا کی میشه دووم آورد ولی ....
باید جنگید....
عاشقانه
نمیدونم تا کی میشه دووم آورد ولی ....
باید جنگید....
خسته ام...
خسته از این دنیا...
ای زندگی
بیزار از توام .......
خدایا تو کجایی که فرشته ها میگن من اگه توبه کنم میای
پیشم
پر کن آغوشمو از عطر تنت من از این فاصله عاشق نمیشم
گریه کن تو میتونی پیش اون نمیمونی
اون دیگه رفته بسه تمومش کن
گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته
تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن
چشم به راه نشین اینجا میمونی دیگه تنها
گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه
دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون
اون دیگه خوشه فکر نکن حالتو میدونه
تنها میمونی ، آخه اینو میدونی مثل اون پیدا نمیشه
اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه
تـوی قـلـبـته هـمـیـشــه
یادش میوفتی دلت آتیش میگیره
میگی کاش برگرده پیشت
راهی نداری تو باید طاقت بیاری
آخــه مـیـدونـی نـمـیـشــه
ملاصدرا می گوید :
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد،
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود،
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود،
و به قدر دل اميدواران گرم ميشود...
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.
طفل ميشود عقيمان را.
اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را.
نور ميشود در تاريكي ماندگان را.
شمشير ميشود رزمندگان را.
عصا ميشود پيران را.
عشق ميشود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز ميشود همه كس را..
به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند،
چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند
و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد،
و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"
مگر از زندگي چه ميخواهيد،
كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيد و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور...
بي اعتنا به حقيران ِ در روح..
كينه چون لاشخور و كركس است..
كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي .....
يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد لب پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شكستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق ، دل خونم نكن
من كه مجنونم تو مجنونم نكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو...من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم
كردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
مرتضي عبدالهي
ارسال شده توسط مانی عزیزم