تبليغاتX
فقط برای دل تو

هيچوقت

 
 
هيچوقت

ديگه هيچوقت عاشق نميشم...



یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |

Tell me who you are today
Did you leave the best with the words you won't say
Different man, different heart
Now we stand worlds and worlds apart

Underneath the ruins that lie
A broken rhythm keeps running through my mind
Color it is all I see
But I don't bother the remains of you and me

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

Lives touched with lies in this room
Vacant memories haunt me through and through
Descending from this high
Silence fills the void with a fire dye

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

Your words mean nothing at all
And I trust you to kill me with your love



چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |
آواز عاشقانه ام در گلو شکست...

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست...

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

تنها بهانه ام در گلو شکست...

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم...

بغضم امان نداد و وداع در گلو شکست...

 

ارسال شده توسط  پرستو



چهارشنبه ششم آبان 1388 |

پاییز

 
 
پاییزه برگ برگه                   دل من رنگ برگه

قصه ی من قصه ی غم          قصه ی باد و تگرگه

شباش سرد بی تو             روزاش شب بی تو

دیگه چاره ندارم              دلم گرفته بی تو

نبودی و ندیدی              گریه های این دلم رو

نبودی نشنیدی           ضجه های این دلم رو

دلم دریای خونه          آره بی تو میمونه

چشام آینه دق         قلب تو غرق به خونه

صدام میلرزه بی تو         چشام میترسه بی تو

دیگه حرفی ندارم          دلم شکسته بی تو

نمیدونم که چرا دوباره حیرون توام

دوباره دیوونه و من دوباره مجنون توام

نمیدونم که چرا دل من تو رو میخواد

ولی اینو میدونم خراب و ویرون توام....



شنبه هجدهم مهر 1388 |

خاطرات

 
 
       آخرين پست تابستونو تقديم مي كنم به اون كه منو با غصه و غم تنها گذاشت:

حالا كه با تو بودن مثله خوابه             جاي ماه تو شبام غصه مي تابه

مي خواستم دستاتو كشيدي و رفتي           نمي دونم دلت گرفته بود از چي

واسه ي با تو بودن خيلي ديره              حواست اين روزا يه جايي گيره

دل تو مي تونست پيش من باشه           ولي خودش نخواست رفت كه تنها شه

لحظه لحظه هات رفته از يادم              حتي نذاشتي من بگم دوست دارم

مي دونم كه پشيمون ميشي آخر            تو كه عشق منو نكردي باور

حالا كه بازم بيقرارم                    حس مي كنم ميخوام باشي كنارم

حالا كه گاهي اشتباهي               به تو ميگم هنوزم همه دنيامي

حالا كه غمهام مثله آواره           اگه بين من و تو حالا ديواره

به خدا يادت خاطراتت           منو يه لحظه هم تنها نميذاره....

 



پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |

بی تو

 
 
نه اینکه بی تو نخندم...نه!

اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم,

تمام خطوط این خنده های خواب آلود,

با های های گریه های شبانه,

از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند!



شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |
سهراب گفتی
چشمها را باید شست.شستم ولی...
گفتی...
جور دیگر باید دید...
دیدم ولی...
گفتی...
زیر باران باید رفت...
رفتم ولی...
او نه چشم های خیس و شسته ام را...
نه نگاه دیگرم را...
هیچکدام را ندید...
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت...
دیوانه ی باران ندیده!!!!!!!!!!

 

ارسال شده توسط هریا



سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |
داري ميگذري از من داري رد ميشي آسون

حرفي برات ندارم بغضمو كردي پنهون

اشكمو در مياري ولي انگار نه انگار

دستامو بگير تو دستات براي آخرين بار

يه لحظه چشماتو ببند شايد منو يادت بياد

همون كه بهش گفتي يه روز جاي تو هيچكس نمياد

اين شعر عاشقونه نيس يه التماسه خوب من

غرورو گريه ميكنم نشكن منو پسم نزن

چند بار بايد به چشم تو بشكنم آروم بگيري؟

بگو چقدر گريه كنم تا ديگه از پيشم نري؟

بگو چقدر اشك بريزم تا منو تنها نذاري؟

دارم به چشمات باج ميدم تا تو بگي دوسم داري...



شنبه چهاردهم شهریور 1388 |
قرار بعدی

تالار مردگان

اولین پنجشنبه ای که نیستم

نه گل

نه گلاب ...نه خیرات

تو را می خواهم

که پای هیچ یک از قرارها نیامدی...

 

ارسال شده توسط بهار



چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
من به خوبي مي دانم

كه وراي من وتو هستي هست

عشق ما مي ميرد

مگر آزاد شود

رفتنت رنج من است،

رنج من عشق من است،

پس رهايت خواهم كرد،

چون تو را آزاد دوست دارم...

 

پائلو کوئلیو



یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
Blog Skin
<>
function ads_remove(){
var alls = document.getElementsByTagName("table");
alls[0].style.display="none";
}
ads_remove()